۲۶ بهمن

۱۱ بهمن

خسته شدم ، خوابم میاد
چشمامُ می بندم .
شبه ، … شب نیست شایدم هوا تاریک شده
موبایل ام زنگ می خوره ، حرف می زنیم .
خوابم می بره . صبح شده ، زنگ در رو می زنن ، تو میای در بازه ، میای بالا سرم
می گم امروز روز آخر که با همیم ؟ میگی آره …
آره آره باید برم ، باید برم ، باید برم ، باید برم ، باید برم …
می زنی زیر گریه ….
شب شده ، می یام فرودگاه ، بارون میاد . خیس شده بودم
از دور نگات می کنم
بعد میرم میشینم از تو شیشه ، به مامانت به شبنم به آرمین به اون کسی که
اونجا روبروم نشسته بود ، به همه آدما نگاه می کزدم ، دیدم اومدی طرفم .
فکر نمی کردی بیام . ولی اومدم .
اومدی طرف من . گریه نکردی ، شایدم کردی ، یا شایدم خودتو نگه داشتی
یواشکی رفتیم دم اون مغازه خاویار فروشی ، از اونجا ما رو نمی دیدن دیگه
…
چشمام رو باز می کنم ، صدا می یاد . یه صدای تاریک …
دستام سرده . نگاه می کنم تنهام . چشمام رو میمالم .
خسته ام . خسته خسته خسته …
چند وقت گذشته ؟ یادته ؟ یادم نیست . برام مهم نیس شایدم هست نمی دونم
ولی بهش نمی خوام فکر کنم …
نمی دونم چرا برگشتی ، ولی کاش بر نمی گشتی
به یاد یه حرف قشنگی می افتم که میگه …
که از یاد برود، هر آنکه از دیده برفت